17 | tired eyes
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 21:40 ~ 𝑅𝑜𝑠𝑒 ~نوشته بود این روزا خیلی بیشتر از قبل چشمام درد میکنن!
انقد که بستمشون رو کارایی ک باهام کردن ؛
انقد که دیدم و هیچی نگفتم؛
دیدم دارن حقمو میخورن ولی تظاهر کردم ندیدم؛
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود !
دیدم که آدمی از آدمی دریغ میشود؛
دیدمش گفتم منم نشناخت او؛
تو را میدیدم و کاری ز دستم بر نمی آمد؛
خیلی چیزا دیدم!
پارسال همین موقعا که رفتم چشم پزشک ، برام عینک نوشت.
گفت یه مدت که بزنیش خوب میشی!
یه سال گذشت؛ خوب نشدم.
خوب نمیشم!
کارم از چشم پوشی و چشم بستن گذشته!
باید بخوابم که بهتر بشم.
باید بخوابم!